نویسنده :
غریبه - ساعت ۱٠:۳٢ ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩٠
سلام دوستهای خوبم امیدوارم حالتون خوب (البته توپ)باشه.بالاخره بعد از اینکه امتحانات تموم شد یه نفس راحت بکشیم بابا چه عذابی کشیدیم تو این یه ماه.واقعا چه ماه بدیه این دی ماه.امروز براتون یه خبر خوبم دارم: چهارشنبه تولدمه.روز12بهمن .یادمه بچه بودم وقتی 12بهمن میشد به خاطر شروع دهه ی فجرشهرمون رو چراغونی میکردن من فکر میکردم به خاطر تولد من شهر رو چراغونی میکردن.چه قشنگ بود دوران کودکی و رویاهاش.یادش بخیر.دلم چه یه دفعه برای بچگیام تنگ شد وای خدا خاطرات بچگی جلوچشم قطار کشید..یاد باد ان روزگاران یاد باد
نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:۱٢ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩٠
البر کامو:محبوب کسی نبودن فقط یک بدشانسی است در حالی که عاشق کسی نبودن بدبختیست.....

نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:٥۸ ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
مرهم دل من نگاه در آینه و آب است بر بام قلبم جغد شوم غصه خواب است
این غصه ها از گناه شب من نیست جاده ی تقدیر من پر از پیچ و تاب است
گه گاهی صدایی می شنوم از شادی به خود می آیم و می یابم که سراب است
زمانی در دلم عشق خانه ای داشت از این دنیای پر نفرت حالم خراب است
از علم دهر علت غم خواستم، عجبا با من گفت که او هم اینجا بی جواب است
دانستم که این جهان خود زیبا نیست زیبایی کاسه ها هم از رنگ و لعاب است
در عجب بودم که چرا بعضی شادند یافتم اینهم مستانگی ناشی از شراب است
چه نامها که بیهوده فراموش گشت چه عمرها که سالها نهفته در کتاب است
پیر از جوانیم شدم در این بی کسی داشتن یک هم سخن برایم گنج ناب است
نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:٥٦ ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
در غمهای دل خستم تو شادی را به یاد آری از ابر مهر با نگاهت باران عشق میباری
برای تو پی عشقت دچار مستانگی گشتم ز یادم رفت در این دنیا غم فقر و بیعاری
به جزتعقیب دل مستت، به جز یا نگاه تو به جز عاشقی کردن مرا در شهر چه کاری
دل سرد و سیاه من به رنگ آسمان گشت تو در دل سنگ دنیا هم نهال مهر میکاری
مینویسم ز چشم تو ز یاد و خاطرات تو میدانم نامه هایم را به دست آب میسپاری
گر تو کنار دلم باشی شاه مستانگی هستم در این دنیای تنهایی تو تاجم را نگه داری
تو را در هرکجا بینم تو را در هرکجا یابم تو را در یاد دارم چه دررویا چه بیداری
در میان سیل غمها میان آتش و دود تو در هر حال و هر ساعت، برای دل من یاری
نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:٥٤ ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
باز یک شانه میخواهم برای گریه کردنم از این فشار خم شده باز شانه ها و گردنم
خسته شدم از این هم شعرهای عاشقانهام به گوش کس نمی رسد این اه و این بهانهام
باز هوس کردم شب زیر باران سر کنم این یک شب را فقط با حال پریشان سر کنم
درد در خونم جاریس نقش بر دل می زند بر شیشه های زندگیم باز خاک و گل می زند
آسمان میغرد و رود جای آب اشک میبرد این آب بر استحکام کوه بازهم رشک می برد
در مرداب این جهان دگر نمانده دلی پاک آرام می گیرم امشب در دل سردعمق خاک
نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:٥۱ ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
چشم هایت را می بینم و می پندارم، که ندارد هرگز حس عاشق ها را!
و چه حسرت بخورم که چرا،آه چرا دل به دستان تو دادم؟!
دل پاکم که در آن هیچ کسی جای نداشت
تا به آن روز قشنگ....
تیله هایی مشکین در میان صدف چشمانت
دیدم و جا خوردم
دل پاکم را چرا در میان قفس سینه ی خود جای ندادی؟!!
و چه حسرت بخورم،که مباد، آه مباد، که گرفتار شوی تو به آه دل من!
نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:٤٩ ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ،۱۳٩٠
به سلامتی درخت ..... نه بخاطرمیوش بخاطر سایه اش
به سلامتی دیوار ...... نه واسه بلندیش واسه اینکه پشت آدمو خالی نمیکنه
به سلامتی دریا ....نه واسه بزرگیش واسه یک رنگیش
به سلامتی سایه ....که هیچ وقت آدمو تنها نمیذاره
به سلامتی پرچم ایران.... که سه رنگه! تخم مرغ ... که دورنگه! رفیق.... که یه رنگه
به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمیدونن... دوسمون دارن و نمیدونیم
به سلامتی نهنگ .....که گنده لات دریاست
به سلامتی زنجیر ... نه واسه درازیش واسه اینکه بهم پیوستس
به سلامتی خیار... نه بخاطر "خ "ش , بخاطر"یار" ش
به سلامتی شلغم... نه واسه"شل"ش, بخاطر"غم"ش
به سلامتی کرم خاکی.... نه بخاطر کرم بودنش , واسه خاکی بودنش
به سلامتی پل عابر پیاده... که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا
به سلامتی برف.... که هم روش سفیده هم توش
به سلامتی گاو ..... که نمیگه من میگه ما
به سلامتی تابلوی ورود ممنوع...... که یه تنه یه اتوبان رو حریفه
به سلامتی سرنوشت.... که نمیشه اونو از"سر" نوشت
به سلامتی هممممممممه ی دوستای باحال
نویسنده :
غریبه - ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳٩٠
← صفحه بعد