یاد آر آنگاه که پروردگار تو فرشتگان را فرمود:من در زمین خلیفه ای خواهم گماشت...
فرشتگان گفتند: خداوندا آیا کسی را در آن خواهی گماشت که در زمین فساد کند و خونها ریزد؟! و حال آنکه ما خود تورا تسبیح و تقدیس میکنیم...(بقره_٣٠)
*************************
اینجا زمین است...قرارگاه فرزندان خلیفه خدا...!
صدای آدم های نسل های نزدیک به اتمام تمدن به گوش میرسد...
و ساعت به وقت آدمیت ...غروب است...یا شاید کمی دیر تر...!!!
سال های بسیار از حرف فرشتگان ملکوت گذشته است...اما هنوز آدمیزاد ها فساد میکنند و خون میریزند... و تنها لطفی که پس زدند تقدیس آفریدگارشان بود!...خودمانیم آدمیزاد...مگر از ما چه خواست ...؟ جز اینکه زیبا و درست زندگی کنیم...چه گفت جز اینکه دوستتان دارم بندگان نا سپاس من...جز اینکه...
گر چه رفتی ز برم...خاطر روی تو نرفت...در این خانه به امید تو ...باز است هنوز...
*************
اینجا زمین است...آدمیزاد نسل های آخر...میشنوی؟!

این سوسوی باد نیست که از درز پنجره های بی خیال و یخ بسته...به گوش میرسد...
این صدای های های گریه ی آدمیزادی ست...که فرسنگ ها دور تر از تو...
از درد زخم انسانیت به خود میپیچد...

میدانم که میدانی شب تولد مسیح...فرزندان موسی...چه هدیه ای به فرزندان محمد دادند!!! و شب پاک تولد مسیح را خراب کردند و به جای شمع...خمپاره روشن کردند!!!!
زخم انسانیت بر تن کبود تاریخ انسان...١٨ روز است که سر باز کرده و همچنان میسوزد...
اینجا زمین است ...

هنوز هم عده ای آدمیزاد بی اصل مانده اند...و آدم نشدند و هنوز خون به خاک میپاشند و درخت نفرت و خباثت میرویانند...
اینجا فاجعه است...و عمق فاجعه ی این نسل آدمیزادان ناپیداست...
مرا ببخش و ببین...من هنوز هم بر این تصویر اشک میریزم... تو چگونه ای؟!
روی تخت های بزرگ...جنازه های کوچک ....زخم عمیق آدمیت را . که دیگر هیچ امیدی به بسته شدنش نیست.دوباره به خون میاندازد...

٣٠٠٠ کودک...!!!! بشمار...تعداد صفر ها درست است جانم...!!!!
هضم این جنایت انسانی غیر ممکن است...فهم این رقم از هوش انسان نزدیک به اتمام زمان ... بالا تر است...
بماند مردانی که چهل پاره ی زندگیشان نیست شد...و تمام زندگی و دلخوشی هایشان در دستان خاک محو شد!...بماند مادرانی که فرزندشان روی دستان پر آرزوشان جان داد...و... بماند کودکانی که در پی سوزش زخم ...مادر را بی سبب صدا میزنند و آواره شدند...!



مرگ کودکان مرگ معصومیت است ...و مرگ معصومیت تولد جهنمی به نام زمین!
هم بغض من....این همهمه های مرگ بو...این تصاویر نا هضم...این نامردی های زنجیره ای...دل سیرم میکند از نفس...
چشمانم نا خود آگاه سرخ میشود از اینهمه ننگ که بر زمین آورد آدمیزاد...و به راستی که انسان به خود ستم میکند و خدا راست گفت.
تصویر ها و خبر هایی که بوی خون میدهند از هر سرزمینی میرسد و تمام ناشدنیست...

دلم دیشب واماند...با دیدن بدن بی جان کودکی ۵ ساله که مادرش ساعتی قبل از او مرده بود! و او قبل از مرگ مادرش را میخواست...!....تمام شب شاهراه اشکم باز بود و دلم خلا ئی عجیب داشت...
گفتند..نبین این فاجعه ها را...گیرم که من چشم بندم بر این فاجعه...مگر تمام میشود؟!
عایدم چیست جز اینکه هنوز بپندارم...روز خوش است و دل به راه...!!!
این تصویر های خش دار که چند روزیست از پرده ی چشمم و دلم کنار نمیرود ... راه گلویم را میفشارد...و افسوس که ...بر زخم عمیق انسانیت خیره میمانم و...
دستم ...
جز دامان آسمان به جایی ...
نمیرسد...

**************
اینجا زمین است...ساعت به وقت انسانیت...
خوابیده است...
********************************************
حکایت کن از بمب هایی که افتاد و... من خواب بودم...
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند...؟!
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش...از روی روءیای کودکی میگذشت....(سهراب)

****************************************
پ.ن: دلم ...عمیق...گرفت...

پ.ن: گاهی فکر میکنم که از آغاز...شاید ما باید بر فرشتگان سجده میکردیم...
پ.ن: لحظه ی پاک نیایش...دارم از خدا یه خواهش...بر سر دلهای سوخته ...بکشه دست نوازش...

***********تو هم با من دعا کن***********