ای بی خبر از محنت روزافزونم..دانم که ندانی از جدایی چونم ..باز آی که سرگشته تر از فرهادم .. دریاب که دیوانه تر از شیرینم

به وبلاگ روزگار بارانی خوش آمدید همیشه سبز و بارانی باشید

روزگار باراني

 

روزگار باراني

فرصتی ده تا بگویم آنچه در دل مانده است

بازگشت
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٧  

سلام...

نمیشناسی ام؟!

حق داری...عوض شده ام...

آیینه هم اینروزها ، مرا طور ِ دیگری نشان میدهد!

روزگار بارانی، چه ترکیب کودکانه ای ساخته بودم!

اینروزها دیگر حس باران ندارم...

خیلی وقت است چتر میگیرم...

حالا دیگر

در حسرت موجم باران کفافم نیست

درمان دردِ من، باران ِ نم نم نیست...

 

دارم جای دیگری خانه میسازم...روی موج...

مسیر را همینجا برایت خواهم گذاشت...

اینجا را دوست نــــدارم...

 


 
پس از طوفان...
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۱٩  

 

قلم انداخته ام...

جنگجو وقتی میبازد که شمشیرش می افتد...

احساس نویس وقتی قلمش ...

باختم...به خودم...صد به هیچ....

به دانسته های همیشگی که انکارشان کرده بودم...باختم...

و چه تلخ است وقتی به خودت ببازی...

از بس سادگی کشیدم روی این بوم ٧ رنگ دلهای از او بیخبر...قلمم شکست...

از بس شکستم برای شکست های به حق به اصطلاح همدلان!...به شکستنم دیدند و موزیانه خندیدند...

و من می گریستم برای زخم هایشان ! بی خبر از جوهر سرخی که زیر پیراهنشان به سادگی های دلم پوزخند میزد....

واااای خدای من...من چقدر بالا آمده ام...

این نردبان ساده زدگیهایم را پله پله آمده ام...باور نمیکنم!!!

هر چند به تو نزدیکتر شدم انگار...اما...

چقدر دلم را کشتم...حلالم کند کاش...دلم

حلال...

 ...ساده انگاشتم همه دوست...همه ماه...شب شدم برای تک تک شان...

باز هم دیــــر  ...

چقدر اشتبـــــاه...

باختم به خودم...

به اندازه ی تمام لحظه های ساده انگاشتن خودخواه های عالم...

برای روح هنوز زلالم متاسفم...

کدر نمیشوم...هرگز...

من هنوز زلال ایستاده ام....

برای خوش خاطری گرگ صفتان ...گرگ نخواهم شد...

من ببره ام ...درست...ولی توکلم به اوست که گرگ ها را حرف به حرف میداند.

نپندار که فلانی احمقانه بود...

 من به آبروی پاکدلان ایمان دارم...

و حرمت چشم های پاک هنوز هم برایم باقی ست... از آن است که نمیخواهم حرفی بزنم...والا حرف های من از فهم تو فرا ترست

...با گله از ناپاکی ...کدر میشوم...

بیزارم از انگاشته های بی معرفتم...

اما...

خود کرده را تدبیر نیست...

من دیگر...

قلم انداختم...


 
ترحیم...
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٤  

یاد آر آنگاه که پروردگار تو فرشتگان را فرمود:من در زمین خلیفه ای خواهم گماشت...

فرشتگان گفتند: خداوندا آیا کسی را در آن خواهی گماشت که در زمین فساد کند و خونها ریزد؟! و حال آنکه ما خود تورا تسبیح و تقدیس میکنیم...(بقره_٣٠)

*************************

اینجا زمین است...قرارگاه فرزندان خلیفه خدا...!

صدای آدم های نسل های نزدیک به اتمام تمدن به گوش میرسد...

و ساعت به وقت آدمیت ...غروب است...یا شاید کمی دیر تر...!!!

سال های بسیار از حرف فرشتگان ملکوت گذشته است...اما هنوز آدمیزاد ها فساد میکنند و خون میریزند... و تنها لطفی که پس زدند تقدیس آفریدگارشان بود!...خودمانیم آدمیزاد...مگر از ما چه خواست ...؟ جز اینکه زیبا و درست زندگی کنیم...چه گفت جز اینکه دوستتان دارم بندگان نا سپاس من...جز اینکه...

گر چه رفتی ز برم...خاطر روی تو نرفت...در این خانه به امید تو ...باز است هنوز...

*************

اینجا زمین است...آدمیزاد نسل های آخر...میشنوی؟!

این سوسوی باد نیست که از درز پنجره های بی خیال و یخ بسته...به گوش میرسد...

این صدای های های گریه ی آدمیزادی ست...که فرسنگ ها دور تر از تو...

از درد زخم انسانیت به خود میپیچد...

 

میدانم که میدانی شب تولد مسیح...فرزندان موسی...چه هدیه ای به فرزندان محمد دادند!!! و شب پاک تولد مسیح را خراب کردند و به جای شمع...خمپاره روشن کردند!!!!

زخم انسانیت بر تن کبود تاریخ انسان...١٨ روز است که سر باز کرده و همچنان میسوزد...

اینجا زمین است ...

هنوز هم عده ای آدمیزاد بی اصل مانده اند...و  آدم نشدند و هنوز خون به خاک میپاشند و درخت نفرت و خباثت میرویانند...

اینجا فاجعه است...و عمق فاجعه ی این نسل آدمیزادان ناپیداست...

مرا ببخش و ببین...من هنوز هم بر این تصویر اشک میریزم... تو چگونه ای؟!

روی تخت های بزرگ...جنازه های کوچک ....زخم عمیق آدمیت را . که دیگر هیچ امیدی به بسته شدنش نیست.دوباره به خون میاندازد...

٣٠٠٠ کودک...!!!! بشمار...تعداد صفر ها درست است جانم...!!!!

 هضم این جنایت انسانی غیر ممکن است...فهم این رقم از هوش انسان نزدیک به اتمام زمان ... بالا تر است...

بماند مردانی که چهل پاره ی زندگیشان نیست شد...و تمام زندگی و دلخوشی هایشان در دستان خاک محو شد!...بماند مادرانی که فرزندشان روی دستان پر آرزوشان جان داد...و... بماند کودکانی که در پی سوزش زخم ...مادر را بی سبب صدا میزنند و آواره شدند...!

 

مرگ کودکان مرگ معصومیت است ...و مرگ معصومیت تولد جهنمی به نام زمین!

هم بغض من....این همهمه های مرگ بو...این تصاویر نا هضم...این نامردی های زنجیره ای...دل سیرم میکند از نفس...

چشمانم نا خود آگاه سرخ میشود از اینهمه ننگ که بر زمین آورد آدمیزاد...و به راستی که انسان به خود ستم میکند و خدا راست گفت.

تصویر ها و خبر هایی که بوی خون میدهند از هر سرزمینی میرسد و تمام ناشدنیست...

دلم دیشب واماند...با دیدن بدن بی جان کودکی ۵ ساله که مادرش ساعتی قبل از او مرده بود! و او قبل از مرگ مادرش را میخواست...!....تمام شب شاهراه اشکم باز بود و دلم خلا ئی عجیب داشت...

گفتند..نبین این فاجعه ها را...گیرم که من چشم بندم بر این فاجعه...مگر تمام میشود؟!

عایدم چیست جز اینکه هنوز بپندارم...روز خوش است و دل به راه...!!!

این تصویر های خش دار که چند روزیست از پرده ی چشمم و دلم کنار نمیرود ... راه گلویم را میفشارد...و افسوس که ...بر زخم عمیق انسانیت خیره میمانم و...

 دستم ...

جز دامان آسمان به جایی ...

نمیرسد...

**************

اینجا زمین است...ساعت به وقت انسانیت...

خوابیده است...

********************************************

حکایت کن از بمب هایی که افتاد و... من خواب بودم...

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند...؟!

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش...از روی روءیای کودکی میگذشت....(سهراب)

 

****************************************

پ.ن: دلم ...عمیق...گرفت...

پ.ن: گاهی فکر میکنم که از آغاز...شاید ما باید بر فرشتگان سجده میکردیم...

پ.ن: لحظه ی پاک نیایش...دارم از خدا یه خواهش...بر سر دلهای سوخته ...بکشه دست نوازش...

 

                                ***********تو هم با من دعا کن***********

 

 


 
شرح حال...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳  

هوای اینجا ابریه...

یه کم خستم...بابا تازه از سفر عشق برگشته...

امروز صبح وقتی پرده ی اتاقمو کنار زدم هوای ابری زندم کرد...

یه عالمه یا کریم اومده بودن تو حیاط...

تا بحال اینهمه رو یه جا ندیده بودم!

نشسته بودن زیر همون درخت کاج بلند و بزرگ...زیر پای کاج دنبال دونه میگشتن...

خوشبحالشون...واسه همه چیز...

واسه بی دغدغه بودنشون واسه اسمشون ...واسه شعورشون که از خیلی آدما بیشتره! واسه اینکه تصمیمشون تصمیم خداست...

چند شب پیش رفتم کنسرت رضا صادقی....تو آهنگاش بالاخره اونایی رو که من دوست تر داشتمم خوند...

از جمله این که اینروزا هم تو ذهنم دوره میشه...

یه دل میگه نشم عاشق کس

یه دل میگه میمیرم بی نفس

یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس

یه دل میگه پر رنگ و ریاست

یه دل میگه اینه رویای ماست

یه دل میگه بگم و یه دلم میگه فردا بماست

یه دل میگه پر از عشقم هنوز

یه دل میگه که بساز و بسوز

سر کن بی فروغ...رو کن به دروغ

این عمر دوروز

نمیدونم چرا...شبیه سوال های بیجوابم اینروزا...

یه کم زمان....

برای توجیه هر چی تا حالا دیدم و شنیدم...

شدم مثل روانشناسی گوش و دل پر...همونایی که سنگدل نیستن و زندگی های فسیلی و بدبختی مردم اونو از همه ی عالم و آدم سیر کرده...

تو این متروکه ی دنیا که اینهمه آدم ریخته توش...

تو این همه پرونده  که خیلی سالهاست جلو رومه و هنوز واسه خیلی هاش جوابی ندارم که بدم...

تو اینهمه بازی بازی و دور دور که آخرش یه مش خاطره است و یه جعبه کادو و یه کوله بار نفرین و توهین به احساسات هم......

تو اینهمه دست که بی خداحافظی تنها مونده...

تو از احساس ناب زندگی میگی... 

قاصدک کدوم دیار که هنوز تو دل مردمش عشق هست واسه تو خبر آورده؟!

تو از اون دیار و مردم دل پاکش میگی...

 و من نا خود آگاه تلخند میزنم...و شک میکنم به خودم ...به آدما ... و ...گاهی

به تو که... مطمئنی...

یک بوم دوهوا ...خستم به خدا... نمیخوام و میخوام بشم از تو جدا

من ستاره را به خواب میزنم شاید باور خورشید در این شبستان ممکن شود...

شب دراز است و قلندر بیدار... سعی میکنم بفهمم مثل هیچکس میتوان بود...

عشق یعنی پاک ماندن در فساد...

آب ماندن در دمای انجماد...

.............

پ.ن: خوشبختانه یا متاسفانه... من رنگ جماعت نیستم آشنا

غرور نیست....به ذات پاکش قسم...

نمیتوانم کم باشم...گاهی به سرم میزند مثل رابینسون نقش دستم را روی توپ بزنم و همکلامش شوم...اما من اینگونه نمیتوانم زندگی را بفهمم....چون راضی نشدم که خودم را با نقش دستم راضی کنم...تا به امروز...

نمیدانم چرا در زندگیم کسی هم قدم نشد...؟!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پ.ن: توکلم همیشه به خود خودته...از اینجا تا ته دنیــــــا....

تنهام نذار تنها ترین تنـــها...

همه دنیا بخواد و تو بگی نه...

نخواد و تو بگی آره...تمومه...


 
عشق ...؟!
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۸/۱٢  

عاشقی رنگ هوس های خیابانی نیست

لحظه ی ناب گذار از سر عشق آنی نیست...

 

تو مگو از سفر عشق میایند این جمع

سفر عشق که مهد محنت و خواری نیست...

 

این عروسک های شیرین شیوه را

ره به شیدایی فرهاد که میخوانی نیست...

 

بی سبب نعره مزن((وای بس است))

حق مطلب شاید امروز آنچه میدانی نیست...

**((ماتیلدا...رثان))**

 

پ.ن :آبروی عشق مجنون بردند...

لیلی افسانه ها را کشتند...

*****

از بعضی عشق ها خنده ام میگیرد...

خنده ای که استعاره است از گریه بر جسم عشق که آن طرف روزگار ما افتاده است ...و این طرف عشاق! بر سر گوری میگریند که ...

بگذریم...


 
مهمان ناخوانده
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۱  

تمام درد من این است   .....   که دردم را نمیفهمی

چگونه گرم خواهی بود؟!..... چو سردم را نمیفهمی

من از باران تو از صحرا.....زبانم را نمیخوانی

تو از بس فکر گلهایی.....خزانم را نمیخوانی

در این شبها چه میجویم....چه میخواهم نمیدانی

نقاب فهم خود بردار.....که میدانم نمیدانی

مگو با تندی تلخند.....نگو:((غم را تو میخوانی))

که غم مهمان نا خواندست....به وقت عصر بارانی

 

**ماتیلدا(رثان)**

 

 


 
مهمان ناخوانده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۱  

 
مهمان ناخوانده
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۱  

 
کیمیـــــا
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٧/٧/۱  

اینروزها سخاوت باد صبا کم است

آری خبر زسوی تو اینروزها کم است

 

اینجا کنار خاطره تنها نشسته ام

در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است

 

من دفتری پراز غزل و عاشقانه ام

لحنی که عاشقانه بخواند مرا کم است

 

باز آ  ببین در این جمع عاشقان

احساس عشق و عاطفه یا نیست یا کم است!

...

" رثان...ماتیلدا"


 
استقامت...
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/٦/۱  
مترسک...

باد از نا کجا میوزد...

روی پای چوبیت محکم باش...

و از پشت دوخت قرمز اجباری لبخند ماسیده ات...

یاد بگیر بخندی...

حتی وفتی سحر گاه...

کلاغ سیاههای گستاخ...

تنها برای یک "دانه"...

ت ک ه ت ک ه ات میکنند...!!!

(ماتیلدا...رثان)

95q59t.jpg